همه جا سبز است...در کنار زاینده رود راه میروم و او پر آب است و خندان...و من سبکبال واو شادان موهایم را به باد سپرده ام....نه از خواهران زینب خبری هست...و نه آن ریشوهای بی سیم دار.
دیوانه ایی می بینم با موهای فرفری که بلند بلند به زمین و زمان و به موسوی (که حالا رئیس جمهور جمهوری دمکراتیک ایران است) فحش میدهد...فکر کنم قبلان بسیجی بوده که حالا از نان خوردن افتاده!!!...به او میخندم (همچو عاقل اندر سفیه) و می گذرم!!!
مردم را می بینم که کنار رود دسته دسته جمع شده اند و شعر میخوانند...ساز مینوازند...میخندند و میبالند...
در گوشه ای دیگر تعداد زیادی جوان و میانسال دور هم جمع شده اند و بحث سیاسی می کنند...با دقت بیشتری گوش می کنم...در مورد تغییرات قانون اساسی است که قرار است به رفراندوم گذاشته شود...می گویند نباید اشتباهات انقلاب 57 را تکرار کنیم!!!
امید در همه جا موج میزند و همه با هم مهربانند...این است رویای من...رویای تو چیست؟
دوست من،
پاسخ دادنحذفمن با تو تا روز آزادی ایران خسته بیدار می مانم.
روز آزادی به کوه درکه می روم و به یاد پدر، شاملو، فرخ زاد، ...و مشیری شعر آزادی می سرایم. سپس به خانه تو می آیم تا در کنار زاینده رود با هم شعر خلیج فارس مان را با صدای بلند ترانه کنیم، آن گاه، دماوند سر بلند به خورشید نزدیک تر شود و دست سبز گیلان بر دریای کاسپین بخندند. دیگر از شب نمی هراسیم، چراکه ستارگان دشت یزد برای کودکان کرد و بلوچ لالایی می خوانند و فردوسی از خراسان برای جوانان آذری و بندری دوباره می سراید.
آزادی بر مزار کوروش می ایستد تا حافظ به آرامش بخوابد و بی بی شهر بانو، ترانه و ندا را با آسودگی خاطر به خورشید می برد تا دگر سهراب هایی بر مزار مولانا ترانه بسرایند و مغزهای فراری ایران زمین قانون و شفا ی بوعلی سینا را در همدان چون کیانوش دگر، دوباره و دوباره بنویسند.
ما تا آزادی بیداریم چرا که مام ایران ما، «آناهیتا» با ما بیدار می ماند.